بسم رب الشهدا و الصديقين
اين وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است جهت كسب اطلاعت بيشتر به وبلاگ ياس خونين مراجعه كنيد
التماس دعا .:.:.:.:. يا زهراي مرضيه (س)
اي شهيد !
همه ی اينها بهانه بود ، بهانه اي براي نزديكي به تو.
باور كن تو را نميشناسم ، مگر نه اينكه تو مصداق عندالربهم يرزقون هستي ، پس دست مرا هم بگير !
قول مي دهم رفيق با معرفتي باشم.
بسم رب الشهدا و الصديقين
اگر بخواهيم بسيجي را مانند يك شاكله ي انساني تصور كنيم . انساني ميشود شبيه اميرالمومنين ( البته اهل فن ميدانند در تشبيه ، گاهي شعله شمعي را به خورشيد تشبيه مي كنند !) بر شمردن وجوه اين شباهت دشوار نيست.
علي (ع) مولود كعبه است و خانه ي خدا محل ولادت اوست و بسيجي از مساجد سربلند كرد و مسجد خانه ي خداست.
علي (ع) هميشه در صف اول نبرد با دشمنان حاضر بود و همواره اولين نفر بود كه نداي پيامبر(ص) را لبيك مي گفت و نيز سرباز ولايت است و در دفاع و جهاد ، هيچ گاه در تبعيت از رهبرش «دومين» نبوده است.
شنيده ام زره علي(ع) پشت نداشته است ؛ چرا كه اول اهل عقب نشيني نبود و رو در رو با خصم مي جنگيد و تو ميداني..... بسيجي هم اينگونه است و هرگز از آرمانهايش در برابر مستكبرين پا پس نمي كشد و با سينه ستبر صف دشمنان را مي شكافد!
علي (ع) مظهر عدالت بود و هست ، و مگر نه اينكه بسيجي بدون عدالتخواهي محلي از اعراب ندارد! علي (ع) از دوستان ظاهري خود بيشترين ضربه ها را خورد و نفاق بزرگترين دشمن علي (ع) بود و بسيجي هم .... علي (ع) مظلوم بود در آماج زخم زبان ها. و تو بهتر از هر كس مظلوميت بسيجي را ميشناسي !سيبل تهمتهاي دشمنان و ناسپاسي دوستان .... چه بگويم درد دل بسيار است.
بسيجي سايه امير المومنين (ع) در عصر ماست. و تو اي بسيجي درك ميكني كه چرا مقتدايمان سيد علي فرمود:
« بسيجي يعني علي (ع) كه تمام وجودش وقف اسلام بود .»

بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سرداده اند.
امام خميني(ره)
بسم رب الشهدا و الصديقين
كوه پرسيد ز رود
زير اين سقف اين كبود
راز ماندن در چيست؟ گفت : در رفتن من
كوه پرسيد و من ؟ گفت : در ماندن تو
بلبلي گفت و من ؟
خنده اي كرد و بگفت : در غزلخواني تو
آه از آن آبادي
كه در آن كوه رَِِِود
رود ، مرداب شود
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد
ونخواند ديگر
راز ماندن جز
در خواندنِ من ، ماندنِ تو ، رفتن ياران سفركرده مان نيست ،
بدان !

وصيت نامه شهيد كاظم لطيفي زاده:
خدايا ميداني چه ميكشم ، پنداري چون شمع ذوب مي شوم .
ما از مردن نمي هراسيم ، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند
و اگر بسوزيم ، روشنايي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد.
پس چه بايد كرد؟!
از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.
عجب دردي !!!!
چه ميشد امروز شهيد ميشويم و فردا زنده شويم تا دوباره شهيد شويم؟؟!!
بسم رب الشهدا و الصديقين
بااستغاثه به پيشگاه مقدس صاحب الزمان آن منجي عالم بشريت ، امام عصر (عج)
و با ياد كميل خواندن هاي شهيد داود رياحي
و با ياد شب زنده داريهاي شهيد مصطفي آب محله
و به ياد سردار رشيد اسلام سيد آيت الله طبائي عقدائي
و به ياد همت ها ، متوسليان ها ، باكري ها و ....
و توسل به تمامي شهدا و توسل به آن شهيدي كه با ذكر اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم گويان ، لبيك را هم زمزمه كرد.
اي غايب از نظرها تقديم تو باد ....
گاه گاهي درد و دل هاي فقيرانه ام را به پيشگاهت خواهم آورد و گاه گاهي اشكهاي نريخته و دل سوخته ام را در آستان عشقت مي آورم تا التيام گيرد.
دوست داشتم در اين هواي آلوده كه تمامي نفس ها شيميايي است ، تمامي سرفه ها سياه است . آري تمامي سرفه ها سياه است نه خردلي ، سرفه هاي شيمايي كه عارضه آن سرفه هاي خشك و تر نيست كه عارضه آن تاول و دردهاي سينه نيست ، با تو کمی درد و دل میکردم!!!
از سرفه هايي ميگويم كه حنجره را نه بلكه دل را مسوزاند و قلب را مي ميراند ،
آقا جان آمدنت را به تعويق مينداز كه دود اين شيميايي ريشه هاي جامعه را نه بلكه بگويم اسلام و هر چه فراتر از آن را مي پوساند خيلي ها در اين هواي آلوده ماسك حجاب زده اند تا شيميايي نگردند اما اين كافي نيست ماسك حجاب به تنهايي خنده دار است ، مولاي من مگر تو را صاحب معرفي نكرده اند ؟؟؟ مگر تو صاحب زمان ما نيستي ؟؟؟ مهدي فاطمه پس چرا؟؟!!
مهدي فاطمه !
قسمت ميدهم به عفت و عصمت خانم زهرا ، قسمت ميدهم به وفاي علمدار كربلا سقاي حسين ، مرا مانند انسانهاي لجام گسيخته رها مكن !
آقا جان !
كميل خوان و ندبه خوانت مي شوم ، عهد خوان هر روزه ات مي شوم و چيزي كه مرا اسير خود كرده و چه اسارت شيريني ميداني كدامين فراز را مي گويم :
الهم اكشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره و عجل لنا ظهوره انهم يرونه بعيدا و نرونه قريبا برحمتك يا ارحم الراحمين
العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان
مهدي جان !
ميدانم كه اين اعمال ماست كه شما را از ما دور كرده است مي دانم !
پس فرياد ميزنم : استغفرالله ربي و اتوب اليه
اما حرف هاي در حنجره باقيست و بغض فروخفته اي كه اگر بتر كد هيهات ميشود و من در اين فضاي پر از دود به تو پناه مي آورم به اميد روزي كه جمال زيبايت را ببينم ....
"مرا اميد وصال تو زنده مي دارد و گرنه هر دمم از هجر توست بيم هلاك"

به نام خدا خداي شهيدان
شهيداني كه رفتند تا ايمانشان نرود ، شهيداني كه مردند تا اسلامشان نميرد ، شهيداني كه سوختند تا قرآنشان نسوزد.
در روزگاری که خطر انقراض ، نسل انسان را تهديد می کرد، مردانی مرد با وفای به عهد، همان عهدی که در ديدار نخست با خدای خويش بسته بودند به انسانيت مرده ، جانی دوباره بخشيدند .
وطن ايشان اما چونان ديگر آدميان، زمين نبود . که درست مثل پرستوهای آشيانه کرده در بهار، آشنای زمان بودند.
گويی نه در زمين که در زمان زندگی می کردند . نه در کربلا که در عاشورا . نه درعرفات که در عرفه، و نه در زمينی که آدم سقوط کرد، بل در زمانی که حسين، آدميت را در آن وادی لم يزرع به صعود رساند و حج را به نفع هجرت، و ديانت را به سود شهادت، نيمه تمام رها کرد، تا اين بار به جای آدميت، اين آدم باشد که قربانی شود .
اينگونه بود که حسين ، سکون در زمين را وا نهاد تا در زمان به حرکت در آيد .
پس کاروان عشق به راه افتاد . رهروان ، با مرگ آگاهی قدم در راهی گذاشتند که مقصدی جز رهايی نداشت .
کربلا ، همان زمينی که حسين بدان سو هجرت کرد ، تقديس يافت و زيارتگاه عشاق شد .
زمان قيام ابی عبدالله ، عاشورا را اما چه سان می توان زيارت کرد . پاسخ را از مردان مرد بازپرس .
تنتاز شهدا ، از الهگان بندگی : برای زيارت کربلا کافی است بوسه بر يک خاک پاک زنی ولی از برای زيارت عاشورا لازم است تو نيز مسافر کاروان عشق شوی ، که تا زمان باقی است ، و تا زمين پر از آدم نمايان ياغی است ، ندای هل من ناصر حسین هم بلند است .
آری ، از عاشورای سال 61 هجری ، زمان زيادی سپری شده است ، اما تا هستند مردان مردی که در راه سيد الشهدا ، شهيد شوند ، حسين هنوز زنده است .
شهيدان راهش نيز ، و اگر نه در خاک ، که در افلاک نفس می کشند و بالاتر ، در شادي وصلشان و در قهقه مستانشان ، عند ربهم يرزقون اند .
ای دوست ! مگو که اگر شهيدان زنده بودند در کدام حزب و جناح قرار می گرفتند . چشم دل باز کن و ايشان را ببين که زنده اند ، ... و آنگاه بگو مرا که از ميان اين دسته ها ، اين وابسته ها ، کدامين شان به شهيدان نزديک ترند!
ای دوست ! دعا کن مردان مرد را درست کنيم...





باز پاييز خاكستري در راه است.
باز پاييز با چمداني از غم برگ هاي كهنه و بادهاي خاطره انگيز مي آيد تا پاييزها را به يادم اندازد.
باز باد خزان ، غبار حسرت را به چشمان كم سوي انتظارم فرو خواهد كرد.
و انزجار زرد برگ هايش
عشق را از ذهنم مي درد.
و مرا در قعر شبهاي مرگ زدايش به افكار پريشان منفور وا مي دارد.
پاييز مرا پير خواهد كرد.
شعرهايم ديگر رنگ جواني را به خود نخواهد ديد.
اي خزان سرد
اي كاش ،ابرهاي سياه آسمانت گريه كردن را آغاز كنند
و نگذارند چشمان خسته ام با هواي مسمومت كه گلويم را سخت فشرده است هواي باريدن كند......






ای شهیدی که نام گمنام را برگزیدی تا در راه رسیدن به محبوبیت هیچ مانعی را سدّ راه خود نبینی .
من گمنام را واژه ای زیبا برایت نمی دانم , تو گمنام نیستی , آشنایی , بلکه آشنایی نزدیک .
تو همان دوست دوران کودکی مان هستی که وقتی ما مشغول بازی های کودکانه بودیم , تو در حال طی کردن پله های معنوی بودی و وقتی ما احساس کردیم که بزرگ شده ایم و خود را درگیر زندگی روزمره کردیم , تو احساس کردی که متعلق به این دنیا نیستی و رفتی .
رفتی تا مأوای اصلیت را پیدا کنی .
رفتی تا ملائک , موجودی برتر از خویش را احساس کنند واین دنیا را با همه ی رنگ و لعابش برای ما به جا گذاشتی و ما ماندیم ,
ماندیم تا امانتدار میراثی باشیم که تو با عزیزترین مایه زندگیت آن را معامله کردی .
آری تو گمنام نیستی , تو عاشقی , عاشق وصال , عاشق محبوب و رفتی تا عشقت را در آسمان پیدا کنی.

بسم رب الشهدا و الصديقين
هر كه در اين بزم مقرب تر است *** جــــام بـلا بيشترش ميدهنــــد
اي قلم ،بار ديگر با مركب خون جوانان حزب الله در دفتر تاريخ روزگار ثبت بنما كه باز هم يزيديان زمان با سرافكندگي و خواري تمام جام تلخ شكست را نوش جان كردند!
و اما حسينيان !
حسينيان زمان با توكل بر خدا و لبيك يا حسين جام سعادت و شهادت را نوشيدند و اين دنيا را با تمام پستي هايش به اهلش واگذار كردند .
آري بارلاها !
همانا باز هم وعده هاي تو به تحقق پيوست .
همانا باز هم شاهد پيروزي مظلوم بر ظالم هستيم ، ظالم نه بلكه ظالمان ...
شاهد پيروزي ايمان بر كفر و در نهايت پيروزي حزب خدا بر حزب شيطان.
آري تو وعده داده بودي "فان حزب الله هم الغالبون"
پس اينگونه شد....
حال با توام اي جوان امروزي !
قصه ي72 تن ! سر بريده ! آوارگي ! نيزه ! چادر سوخته ! ... را شنيده اي ؟؟؟
ميگويي نه ؟ باشد...
تاريخ را ورق ميزنيم
قصه فكه ! شلمچه را چه؟ قصه جزيره مجنون را چه؟ قصه كردستان غريب را چه ؟ اين را هم نه؟
باشد...
اما تو امروز قانا را ميشنوي و ديروز ! فرياد هدي را شنيده اي و يزيديان را ديدي كه چه كرده اند !
حال خودت را جاي هدي ، جاي ميشل ، و جاي علي اكبرها و علي اصغرهاي لبنان بگذار !
راستي اگر مادري خودت را جاي رباب هايي بگذار كه علي اصغرهايشان را فداي حزب الله كردند ....
حال قضاوت با خودت
آيا براستي من و تو هم براي حسين اين چنين ميكنيم؟؟؟!!!!

مي خواهم از لبنان بگويم .
لبنان چيست ؟ با نامش چه چيزي تداعي ميشود؟
لبنان هر چه باشد با يك چيز ميشناسمش...
هر شهر يا هر كشوري با نمادي شناخته ميشود مثلا نماد شهر پاريش آن برج سر به فلك كشيده اش است و اما نماد لبنان ؟؟؟!!!!
نماد لبنان چيزي نيست جز لفظ مظلوميت . چيست اين مظلوميت؟
كشوري مسلمان كه مورد آماج حملات ناجوانمردانه عده اي كفار قرار گرفته است . آن هم از نوع بدترين كفار .
آري قوم يهود ، همان قومي است كه خداوند نيز در قرآن مجيد از آنها گلايه ها نموده .
امروز لبنان در زير چنگال چنين اژدهايي به سر ميبرد . جوانان مستعد او يكي پس از ديگري در مقابل اين دشمن تا دندان مسلح جام شهادت و سعادت را مي نوشند .
چه مظلوميتي است ، مظلوميت گوسفندي تنها در مقابل گله اي گرگ (آمريكا ، اسرائيل و ...)؟؟؟؟!!!!
لبنان همان سرزمين سرسبزي است كه طمع زياده خواهان را به حركت در آورده است .
لبنان همان سرزميني كه فرياد اشهدان لا اله الا الله همواره از آن به گوش ميرسد .
لبنان سرزمين پيوند مسلمين از هم گسسته است .
باشد كه مقدمه قيام مهدي(عج) قيام لبنان باشد .
سزاوار است اتحاد مسلمين از هم پاشيده و بيدار شدن از خواب طولاني و زمستاني براي پس زدن افعي پليد .
پس اي مسلمين بپاخيزيد .
آيا بهترين بنده خداوند ،حضرت محمد مصطفي(ص) نبود كه فرمود:"هر مسلماني كه فرياد مسلمي را بشوند و به دادخواهي او نرسد مسلمان نيست"
پس اي مسلمين به ياري برادرهايتان بشتابيد تا آن دسته گل محمدي از راه برسد...
و اما مولاي من!
باز هم كفار به فكر ضربه زدن به ريشه اسلام مخصوصا شيعه است . تو در كجا ماوي داري ؟ در كجا رحل اقامت افكنده اي ؟ هر كجا باشي شاهد حال و روز شيعه هستي و منتظري تا خداوند جهان اذن ظهور را بفرمايند .
اما خداوندا !
تا كي شيعه بايد تاوان مظلوميت خويش را پس بدهد در حالي كه جوانان آن يكي يكي مانند برگ درختان در فصل پاييز بر زمين مي افتند و اميد ما به اين است قبل از اينكه برگ هاي درختان كاملا بريزد و تنه ي آن بخشكد بهار از راه رسد تا جاني دوباره به اين درختان بخشد....
به اميد آن روز ....
ان شالله
اللهم عجل لوليك الفرج

بگذار بگویم که زمین ، پنج سال به عدالت تن داد و سبزی این سال ها ، تتمه آن جویبار بزرگ است وگرنه خاک را بی تو، جرأت آبادانی نیست . تو آن بهار ناتمامی که زمین عقیم ، دیگر هیچگاه به این تجربت سبز، تن نداد . شب و روز، بی قرار پلک های توست ، وگرنه خورشید به نورافشانی خود امیدوار نیست .
و تو اولین و آخرین پله رستگاری هستی . تو باطن و حبل المتینی . با تو شیعه متولد شد و اسلام دلگرم . و با تو قرآن ناطق شد و انسان کامل .
ای آشنای اشک و نخلستان ! زادۀ غدیر! مالک قدر! فاتح خیبر! تجسم فاتحه ! همه ی کلمات، همه ی آیه ها، همه ی سوره ها، در ژرفای حروف تو می رقصند .
هیچ کس به اندازه تو دلها را چنین مبعوث نکرده است. تویی که اسلام بهای خون دلهای توست. دلی که تهی ازعشق تو باشد،مردابی بیش نیست و چشمی که مهربانیت را نادیده بگیرد از برهوت ناچیزتر است. تو همان صراط مستقیمی ، همان ستون گاه آسمانها .
تو کیستی که اینچنین کوه بر شانه هایت سجده کرده است و در استواری بازوانت مانده است؟ کدام چشم است که جاذبه ی نیم نگاهی از تو ، بهشت را ارزانیش نکند ؟ کدام زبان است که از ابهت نام خدا گونه ات ، به لکنت نیفتد ؟
کدام ماه است که از انعکاس امواج کلامت ، متحیر نشود؟ به یاد تصویر کودکی که بر دستان «رسول الله » می چرخد، یاد جوانی که بی امان شمشیر می زند ،یاد مردی که برابر با یک نصرانی در محکمه ی عدالت الهی زانو میزند؛ مردی که انبان به دوش ، خانه به خانه شب را طی می کند و با پاهای خسته ، سحرگاه را به نیایش خدایش در مسجد می گذراند . تصویر عدالت، تصویر نماز و تصویر مردی در محراب را می بینم .
ای قله فرازمند اندیشه و عشق! جام های تهی جانمان را به شراب های روحانی ژرف ترین نگاه ها بارورکن چقدر به تو محتاجیم در جهانی که برگه ی هویتش راگم کرده است و در سطل های زباله اتمی ، دنبال تصویر های ماهواره ای موهوم خویش می گردد، دستمان را بگیر. یا علی ! عصاره ی آفرینش.
***السلام علیک یا مولانا امیرالمومنین علی علیه السلام***![]()

به ديدارت اي سرزمين غريب قلبم عطش مي نگاشت و لحظه لحظه ها را مي شمرد .
من از محروميت چشمم به فرياد نشسته بودم و اينك دلسوخته به اينجا آمدم
اما .... اين رسم عاشقي است دلم؟!
به شوق بنشين
به شوق بنشين
هنگام سلام چشمهاي به حسرت نشسته ام اين كوههاي سر به فلك كشيده را به التماس مي نشست.
افسوس....
هزاران هزاران بار افسوس كه اين لحظه ها گذران است....
.
.
خدايا اين سكوت از چه رو بر من مسلط است؟
امروز روز وداع است
روز وداع با بهترين مردان خدا.
پروردگارا!
مرا از بهشتت مي راني؟
آيا شیطان هم اينچنين از بهشتت رانده شد ؟
مهربانا !
سنگيني داغ وداع را بر قلبم احساس ميكنم .....
چه كنم دگر....
آيا به هنگام خداحافظي لايق جان دادن خواهم شد؟!!
كردستان سفرنامه ندارد ، غربت نامه دارد!
در اينجا احساس مي كني قله ها تو را به تمسخر مي نگرند و متهمت مي كنند به پستي ، فعال از داغي خون ! مي سوزاندم ، به پاسخم ميكشاند و قنديلهاي غفلتم را آب ميكند . و من با دستاني باز ، دلي اسير ، نگاهي خسته ، و بغضي كهنه در انتظار معبرم . سبو كشان دست بر ديوار شهدا گامهاي اميد را مي نهم و عطش بر جان زبانه مي كشد و شور مستي بي تابم مي كند . همچو رانده شدگان از ميكده با ذكر حسين (ع) بر درشان حلقه مي كوبم و ساغر تهي ام به التماس ، جرعه اي نگاه مي خواهد.
آري ، اينجا محراب قمرهاي منشق است ، اينجاست مصلاي صلاتهاي نشسته تكبير مجاهدان اكبر .
اينجا ، سجاده سرهاي بي تن است و گنبد فيروزه اي آسمانش دلتنگ اذان بِلالهاست .
اينجا مرزهاي شجاعت فراتر از ديدرس ادراك ماست . و شنوائيمان گنگ تر از آن است كه نواي حزين "غريب مادر" در دل اين خاك خاكسترمان كند . اينجا همان ارتفاعاتي است كه علمداران از آن فتادند تا معراج انسانيت صعود كردند . اينجا همه سوار بر مركب جنونند و عشق هيچگاه بر زمينشان نخواهد زد كه بر اوج هم بالشان مي دهد.
اينجاست كه اگر رمز يا زهرا عبورم ندهد پاي در مرداب خواهم ماند و اگر ياد زينب نكنم ، حسين شناس ني ام . در اينجاست كه رقيه ها بر دامن دلشان آذر شعله مي كشد و ليلاها در انتظار خشم چنان خيمه ي جان را دريدند و سوزاندند كه مذاب و خاكسترش تا قيام آن قائم خنك نخواهد شد.
اينجا هم گوشها را دريدند و انگشت را به طمع انگشتر بريدند و هم پهلوي كوه را شكافتند . اينجا مشك ها را دريدند و به زخم ساقي ، مرحم نمك گذاردند . هيچ آبي در اينجا آبي نيست ، نبايد هم باشد ، اگر باشد پس غيرت چه ميشود ؟
در اينجا صداي به هم خوردن نيزه ها را نميشنوي . گاهي حلب نيزه ميشود و زماني كاشي شمشير . اينجا قربانگاه اسماعيليان است . اگر يزيديان در كربلا با شمشيرهاي آخته و برنده آمدند ، در اينجا منافقان از كُندي نيزه ها براي بريدن مدد جستند ، اينجاست كه هم زائر كوچه هاي مدينه مي گردي و هم آواره ي بيابان كربلا !
به پندار نامرد مردمان اگر ببرند و بدرند و چشمه ي چشم را در آوردند ، چشمه بسيجي خشكانده ميشود ، آنها نميدانستند كه از هر گلوي بريده شده صدها بسيجي جوانه ميزند . آنها نمي پنداشتند كه همين رگهاي بريده رستن گاه خواهد مي شود.
اينجاست كه بايد محرم شد و برابر بت نفساني سنگ زد ، اينجا كفن جامه ي احرام است ، كجا صفايي باصفاتر از اين جا توان جست ؟ كجا تهجّد مخورتر توان يافت ؟
در خرابات مغان نور خــــدا مي بينم
اين عجب بين كه چه نوري مي بينم
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو
خانه ميبيني و من خانه خـدا ميبينم
اينجا آنقدر دانه مي پاشند كه به طمع صيد صيادان ديگر نگردي . اينجا دل اسير مي گردد و نفس پر مي گيرد . معدن ناب ترين دُرهاست كه از درياي ديدگان مردترين مردها غلتيده . آيا گوهر شناسي نيست؟
به والله بازار عاشقي هنوز در اينجا گرمِ گرم است ، يوسف دلان در معركه ي اين بازار نمي مانند.
اينجا احساس ميكني تار و پود أرض و سماء را در هم تنيدند و اگر كمي دلت را صيقلي كني قنوتت به دعاي شهادت خواهد گره خورد.
آري ! آنها قفس دريدند و مِي نخورده مستند و رستند ، آنان كه ماندند در پشت خلوتشان تازيانه هاي طعن فرود مي آيد و راه بر آنان با سنگهاي طرد كننده ميگشايند .آنان كه ماندند از اين قافله خطبه هاي زينبي دارند و گاه چنان زنجيرهايي به آنان مي فكنند كه بر جايشان تاولهاي تنهايي ميزند ! از پس قافله آمدن و بر تاولهاي دل نگريستن تازيانه هم دارد ! اينجا زجرهاي هزاره ي سوم ، سوزش زخمها از صده ي اول هجرت را هزار چندان ميكند ، گويا فرياد " اللهم عجل شهادتي " تا فتح قله هاي فرج به درازا ميكشد.
در اينجا به دامنه ارتفاعات مصائب زينب گذر ميكني ، اينجا فرصت براي جنابندان نبود ، اينجا حلقه گاه علي اكبرها به دامان دشمن است .
اينجا ميدان گاه تولد است و بايد تولد گاه بماند . اينجا جغرافياي مبهم درياهاي جنوب است . اينجا جنوب نيست ، غرب است و مظلوميتش در نقشه جنگ بيداد ميكند. در جنوب نخلهاي بي سر به فغانم مي آورند و در غرب سروهاي سر جدا به مرگم مي كشانند .
اينجا كردستان است و ارتفاعاتش ار اينكه تنها لانه ي عقابها باشد دلگيرند!
اينجا فراموشكده نيست ، اينجا كارخانه انسان سازي بود ، هنوز هم هست . اينجا آئينه بندان دعبلها و ميثم هاست . اينجا سنندج است ، مهران ، پاوه ، مريوان ، كله قندي ست ، بلنديهاي راه خون است . بازي دراز است ، اينجا سكوي رهايي است ، اينجا كردستان است و عقربه هاي قبله نما به گرد غربت فاطمه ميگردند .
اينجاست كه اگر پژواك نداي متوسليان ، علم الهدي ، چراغي ، شهبازي ، بروجردي و .... پرده غفلت را ندرد براي هميشه گنگ خواهي ماند .

هيچ از خود پرسيده ای عالم شهادت بر چه چيز شهادت می دهد ؟ که نامی اينچنين بر آن نهاده اند. .....سيد شهيدان اهل قلم شهید آوينی
التماس دعا